بگذارید که قاسم برای همگان قهرمان ملی بماند
بگذارید که قاسم برای همگان قهرمان ملی بماند
سردار دل ها نمی دانیم از کدامین آشنایمان با تو سخن بگویم و از کدامیک بغض های فروخفته و اشک های غلطیده بر گونه ها سخن بگویم هر چند که همچنان اعتراف و اذعان می کنیم که تو را آنگونه که شایسته است نشناخته ایم ؛ آری ما بر ضعف خود اذعان و اعتراف داریم اما تو بگو که چگونه این فراق را بعد از شناخت اندک از تو همچنان تحمل کنیم و کابوس نفرین شده صبحگاه سیزدهم دی ماه را از خود دور کنیم.
مگر می شود فراموش کرد آن سحر خونین که پریشان و بهت زده و به اندازه تمام دوران زندگی به دنبال تکذیب خبر بودیم اما گویا قرار نبود که بی تابی و اشتیاق تو برای وصال به حضرت دوست و دوستانت بیش از این طولانی تر شود و آرزویت رنگ واقعیت نگیرد، که خود خواسته بودی « معبود من، عشق من و معشوق من، دوستت دارم. بارها تو را دیدم و حس کردم، نمیتوانم از تو جدا بمانم. بس است، بس. مرا بپذیر، اما آنچنان که شایسته تو باشم.»
سردار تو بگو هر روز که شناختم از تو بیشتر می شود و گوشه ای از زندگیت و رفتارت با فرمانده ، دغدغه ات نه فقط برای جهان اسلام بلکه برای بشریت ، رفتارت با پدر و مادر ، با همرزمان ، فرزندان شهدا ، با یتیمان ، محرومان ،روستائیان ، خانواده، انصافت با منتقدانت ، خیرخواهی برای همگان ، و ... برایم آشکارتر می شود چگونه اشک امانم دهد و سنگینی نبودنت را احساس نکنم و آهی به سنگینی تمام دنیا از عمق وجودم نکشم.
سرباز وطن من تو را بیش از خودت از اشک های میلیون ها انسان نه در ایران بلکه درفراتراز مرز های جغرافیای وطن ، از هق هق میلیون ها مرد و زن که در فراغت مویه کردند و جامه دریدند و از موج میلیون ها انسان در تشییع پیکرصد چاکت شناختم.
من تو را در سوز سرمای صبحدم دوشنبه شانزده دی ماه در کنار دانشگاه تهران که جوانان لبانی ، پاکستانی ، افغانی و .... را دیدم که با تمام وجود در غم از دست دادنت بر سر و سینه می زدند و چون ابربهاری اشک می ریختند شناختم.
من تو را در صف های فشرده و تلاش وصف ناپذیر مردان و زنان برای قرار گرفتن در صف نماز بر پیکرخونینت و بی قراری جسم های خسته و بغض های فرمانده شناختم.
من تو را بیشتر از روی پل های مسیر خیابان انقلاب تا میدان آزادی آن زمان که امواج خروشان جمعیت چون اقیانوسی خروشان گردا گرد پیکر بی جانت در حرکت بودند و تو را تا آسمان ها بدرقه می کردند و کلام و تصویر قاصر از توصیف آن بود شناختم.
آری من تو را در میان چهره های مختلف مردم خروشان در تشیع پیکرت که تمام تفاوت را کنار زده بودند و یکی شده بودند شناختم زمانی که موج جمعیت مسیر بیست دقیقه ای میدان انقلاب تا رسیدن به میدان آزادی را برایمان به چند ساعت رساند شناختم.
البته که این روزها شعاع شناختم از تو از قاب تصاویر و بخشی از مستندادت و آشکار شدن ناگفته های زندگیت عمق بیشتری پیدا کرده است هر چند این شناخت افسوس من را از دیر شناختنت و از دست دادنت را بیشتر کرده است.
اما سردار دل ها نمی توانم از برخی بی مهری و برخی از مصادره کردن هایت از سوی برخی مدعیان سخن نگویم هر چند که ایمان و باور دارم که در آسمان ها نیز با آن قلب مهربانت ، لبخند زیبایت و آن نگاه نافذت همگان را در آغوش میگیری و با آن دست مجروح و مهربانت بر سرهمگان دست نوازش می کشی.
آری سردار می دانم که می دانی داغ تو جگر سوز و کشنده بود اما داغ امروز ما علاوه بر دوریت ، مظلومیت مکتب حاج قاسم که تو به یادگار گذاشتی است. سردار، ببخش مرا اگراین روزها نامت بر زبان و قلمان جاری است و تصویرت بر بالای سرمان نصب شده اما در عمل فرسنگ ها با آنچه که تو می خواهی و بودی فاصله داریم.
ببخش مرا سردار اگر عکس زیبا و دل فریب تو بر پرفایل فضای مجازیمان نقش بسته است اما محتوای فضای مجازیمان مملو از تخریب ، تهمت ، بی انصافی ، فریب ، نفرت ، کینه توزی، و .... شده است و آنچه که خوشحالمان می کند نه فشرده شدن صف دوستان انقلاب و ولایت است بلکه بر زمین افتادن و پیاده کردن دوستی از قطار انقلاب است که ما را مسرور می کند.
و سخن پایان اینکه علی رغم انکه فقط دوسال است که از نعمت دیدارسردار دل ها محروم شده ایم اما این دلتنگی انگار قرن ها است که با ما رفیق و همدم شده است و ما را سال هاست که پیر کرده است.
پس دوستان بگذارید مردم از هر قشر و طایفه و از هر رنگ و سلیقه و حتی هر آئین و دین و از هر جغرافیای از این جهان آنگونه که سردار را دوست دارند با او عشق بازی کنند و قسم بر آن دست جدا شده از آن پیکربگذارید که سرباز ولایت و وطن برای همگان هم دوستداران نظام و هم شیفتگان ایران قهرمان ملی بماندهمین...